ThRoW BaCk TO LiFe
یه روز یه کسی خیلی به گردن من حق داره داشت منو نصیحت میکرد ، سنش هم خیلی بیشتر از منه ، یه داستانی رو تعریف کرد از جوونیای خودش : (( - جوون که بودم تو بانک کار می کردم ، تازه اول کارم بود ... تو حس و حال جوونی بودم ... تازه ازدواج کرده بودم ولی حال و همای جوونی و دورانش هنوز توکله ام بود.... بساط خوردن مشرو ب همیشه برپا بود .. رفیق بازی ... گشت و گذار شبانه.... یه شب خیلی خورده بودم با 3 تا رفیقا سوار ماشین بودیم داشتیم دور می زدیم ... هیچ کدوم حس و حال خوبی نداشتیم ..منم که راننده بودم از همه بدتر .. اصلا نمیدیدم کجا میریم... یه دفعه نمیدونم چی شد.. کنترل ماشین از دستم در رفت... زدم به یه درخت و سرم خورد به فرمان و روی پیشونیم یه زخم عمیق رداشت ... زخمی که پس از 40 سال هنوز روی پیشونیش بود و یادآور خاطرات تلخ... بهم گفت : فرداش رفتم سرکار همه منو چپ چپ نگاه می کردن و در گوش هم حرف می زدن.... خیلی اوقاتم خراب بود .. داشتم دیوونه می شدم ..رئیس اومد پیشم گفت : سلام آقای .... حالتون چطوره چرا دمقی ؟ از اونجایی که منو میشناخت و میدونست کارامو . . . گفت خودم میدونم و قضیه تصادف رو هم شنیدم.. گفت سعی کن خودتو تغییر بدی ، حرف مردم هم خودبخود درست میشه ... اولش باور نمی کردم ... یه مدت گذشت هنوز چیزی تغییر نکرده بود .. تو کارام دقت می کردم ... یه وقت حرف اشتباه نزنم یا کاری رو به نحو احسن انجام بدم .... )) امروز این آقایی که دارم میگم منو نصیحت میکرد .. انسانهای بسیار محبوب و آدم خیلی خوش نامی هستش.... که خیلیا حاضرن واسه اش همه کار بکنن ... یه داستانی که واسه یه نفر اتفاق افتاده و با گفتنش به یه شخص دیگه میخواد فقط اینو بگه که آدم میتونه تغییر کنه... نه سوزن داره نه دارو ... ولی با خواستن میشه.. فقط باید بخوای و ایمان داشته باشی... هیچ راه دیگه ای نداره پاورقی : یاداشت دوست عزیزی که منو به خوبی راهنمایی کرده بود رو دیدم . . . خدارو شکر می کنم که از چند سال گذشته درس گرفتم . . . فقط همینو میتونم بگم ... دیگه حرف نمیزنم ... خیلی حرفا زدم.. بهتره نشون بدم یه قدم ، یه حرف ، و یا حتی یه نگاه اشتباه...!!! وقتی فکر میکنم به گذشته ، به اتفاقاتی که افتاد ...به کارایی که کردم ...میبینم بعضی جاها ، خب یه جورایی ، افتضاح بودم... ولی بعضی جاها ... بعضی جاها تمام تلاشمو کردم .ولی چرا همیشه درست از آب در نمیاد؟ چرا همیشه تلاش آدما به بار نمیشینه؟ چرا همیشه چیزایی که دوست داریم رو به دست نمیاریم؟ بخاطر اشتباهات گذشته؟ نمی دونم... وقتی نگاه میکنم میبینم زندگیم پر از چیزایی بوده که یا از دستشون دادم یا ازم گرفتن ... ولی هر چی فکرمیکنم نمیدونم اشتباهم کجا بوده .. میدونم بعضی جاها اشتباه کردم ولی نمیدونم کجا .... و من محکومم ... محکومم به این که اشتباه کردم . اینجاست که جمله مشهور " انسان جائزالخطاست " زیر سوال میره ...هرچنداین یه قصه تکراری شده.. خیلی چیزا زیر سوال رفته معرفت ، دوستی ، محبت ... عشق ... .... امشب که دارم اینو مینویسم یه جورایی دلم پر . از زمین .. از زمان ... و از تو ... شاید یه جوری دارم سرتو خالی میکنم همه چیو ... سخته ولی کم کم دارم خودمو عادت میدم به نبودت ... که فقط دوستت داشته باشم بدون اینکه باهات باشم.. حس غریبیه ... ولی این احساس رو دوست دارم. مهم نیست با کسی باشی .. مهم نیست که تو هم منو دوست داشته باشی... مهم نیست که چند وقت دیگه اصلا منو یادت بیاد یا نه ... مهم اینه که یکی هست این ور دنیا که تو یادش مونده اسمت... یکی هست که می تپه واست ... شاید در مورد تو هم اشتباه کردم شاید دارم تاوان یه اشتباه دیگه رو پس میدم.... این روزا سخت میگذره ولی حست جریان داره ... تو تک تک لحظات ... این روزا تراوین بازی میکردم همیشه فرض می کردم تو دهکده منی.. نمیذاشتم کسی طرفت بیاد اگه میومد با تمام قوا دفاع می کردم ... میگفتن بهم استراتژیت اشتباهه ... میگفتم اشکال نداره کشته زیاد میدم ، ولی ازش دفاع میکنم...روستامو میگم ... یه مدت گذشت و من هرروز بخاطر تو ضعیف و ضعیف تر شدم ... دارم به این فکر میکنم کاش زندگی هم مث تراوین بود ... میشد اگه اشتباه کردی و باختی یوزرت رو پاک کنی و یکی دیگه بسازی و این دفعه دقت کنی ... کاش آدما مثل دهکده های تو تراوین بودند ... کاش اگه میدیدن اینقدر دوستشون داری اونا هم پا ه پات میومدن .. کاش اگه میدیدن 24 ساعته توی فکرشونی... اونا هم همین حال و هما رو داشتن .. کاش میشد توی زندگی هم طلا خرید و بیست و پنج درصد شانست رو ببری بالا ... کاش زندگی هم مثل تراوین به کسایی که بیشتر دوروبر روستاشون میگردن و هواشو دارن هر هفته مدال می داد .... کاش کسایی که بیشتر دهکده شون رو دوست دارن سخت تر اونو از دست بدن... و خیلی کاش های دیگه... اگه توی تراوین اشتباه کنی میتونی اصلاحش کنی حتی اگه همه نیروهاتو از دست بدی و هیچی دیگه نداشته باشی ... ولی توی زندگی چی؟ هیچ کاری تمی تون کنی.. هر لحظه باید منتظر باشی مدیریت بازی بگه شما اوت شدین ... تموم ....کات واسه کی مهمه تو چی می کشی؟ گریه می کنی؟ به درک ...!!! اشک میریزی...؟؟؟ هه مهم نیست ...!!! دلت تنگ میشه؟ برو بابا بچه شدی ..؟؟!! غصه؟ غم؟ خاطرات؟ بیخیال بابا اینا چیه میگی؟ بیخیال .. کاش زندگی تراوین بود.... دخترک جواب داد: هیچ تضمینی نمیتونم بدم پسرک گفت:جز تو هیچ کسی رو نمی خوام دخترک جواب داد: تضمینی هم هست؟ پسرک گفت:حد اقل میتونی واسم شانسی قایل بشی؟ ولی دخترک بازم گفت:نمیتونم بهت تضمینی بدم پسرک اینبار گفت ملاقاتمون چی؟ و دخترک اینبار هم گفت:............ .......................پسرک گریه اش گرفته بود.......... دخترک میدونست که پسرک اونو خیلی دوست داره.........واقعا می دونست؟ دخترک گفت:میدونم دوستم داری.........ولی واقعا
نمیتونم بهت قولی بدم چون واقعا تضمینی نیست................هیچ کس لیاقت
اشکای تو رو نداره اونی هم که داره هیج وقت اشکاتو در
نمیاره...........من نمیخوام تو بهم وابسته بشی........ پسرک گفت: ولی شدم دخترک ادامه داد:اگه بهم وابسته بشی وقتی من نباشم
ضربه میخوری و من اینو نمیخوام................من میخوام که بدون من
موفق بشی ..........حتی اگه من نباشم.......... ....................... صحبتشون خیلی طولانی شده بود.......... دخترک گفت: بهم قول بده که اگه یه روزی من نبودم بازم موفق بشی ...........بهم قول بده که اگه من رفتم ضربه نخوری ولی............ ولی اینبار پسرک بود که گفت: هیچ تضمینی نیست![]()
![]()
![]()


